X
تبلیغات
رایتل

                                                

                                       بسم رب الشهداء والصدیقین

واقعه عظیم هشت سال دفاع مقدس صفحه ای از تاریخ از یاد نرفتنی این کشور است.میدان کارزاری که در آن دلاورمردان این مرز و بوم تاریخ ساز شدند.نوجوانان،جوانان و پیرمردانی که تاریخ حسرت صلابت و اخلاصشان را می خورد.مردان مردی که به لذتهای حلال این دنیایی پشت پا زدند و آسمانی شدند.

اینها جملات گفتار متن ابتدای فیلمی است که با اقتباس و الهام از شخصیت یکی از شهدای بزرگوار سالهای دفاع و حماسه یعنی سردار رشید اسلام شهید حاج جانعلی اسفندیاری مستند و بر پیکره ی آن مزین گردیده است.فیلمی که قریب به دوسال با زندگی این حقیر همراه گردید و سعی کردم آنچه داشته ام بر طبق اخلاص نثار روح این شهید والامقام کنم.گفتن از مردان بزرگ و از شهید و شهادت و تولید آثار ماندگاری امثال فیلم برای این بزرگواران کاری بس دشوار است و سخت تر از آن نگاشتن خاطرات در جریان تولید این آثار.

از سر عشق و ارادت بر آن شدم تا بخشی از خاطرات این مسیر پر فراز و نشیب را در قالب چکامه ی حاضر تقدیم علاقه مندان کنم.ما هر چه داریم از شهدا و  فرهنگ شهید و شهادت داریم.از شهدای صدر اسلام تا صحنه های شهادت ائمه اطهار و مصیبت های بزرگ سید و سالار شهیدان و ادامه ی راه توسط شهدای راه حق در جبهه های نبرد حق علیه باطل..

زندگی ما بر اساس آموزه های دینی شکل گرفته است.آموزه هایی که تبلور ارزشهای آن در وجود همین شهدا نور افشانی می کند.یادم می آید که از کودکی به یادواره هایی که برای شهدا می گرفتند می رفتیم.آنجا از مقام شهید و شهادت و خانواده های آنان تجلیل می شد و ما بهره می بردیم.به شهدا ارادت زیادی داشتم.شاید به خاطر این بود که از شجره ی فامیلی خودمان هم از این دردانه های عرشی داشته ایم.شهدای روستای برگه و دهات آبا اجدادی مان کلا را می گویم.شهیدان اسفندیاری و کافتری و معافی و دیگر کبوترهای عاشق و سبکبال..در میان همه اینها شهید بزرگوار خانواده مادری ام سردار حاج جانعلی اسفندیاری بیشتر به چشممان می آمد.هر سال که هشتم شهریور ماه سالروز شهادتش می شد با دل و جان هر چه داشتیم در یادواره اش نثار می کردیم تا از این بزرگوار و خانواده اش به خوبی تجلیل شود.

از کودکی به خاطرات شهید علاقه مند بودم

از کودکی همیشه از خاطرات دایی شهیدم از پدر و مادر سوال می کردم و آنها هم با حوصله تعریف می کردند. با هر کسی می نشستیم خبری از زندگی و شهادتش می گرفتیم و روش و منش حیات وی را بدرقه ی زندگی مان می کردیم.همیشه در دلم بود که برای شهدا کاری انجام دهم و برای این شهید عزیز هم کاری متفاوت انجام دهم.اما حقیقتا نمی دانستم چگونه و به چه روش.کارهای فرهنگی زیادی تا الان انجام داده بودم.از وبلاگ نویسی گرفته تا امورات دیگر و در صدد بودم فکرهای فرهنگی جدیدتری داشته باشم.حدود ده سال پیش نواری از وصیت این شهید در آلبوم نوارهای قدیمی مان موجود بود که خیلی اوقات آن را گوش می کردم.کم کم دوره ای شد که نوار و ضبط های قدیمی جای خود را به سیستمهای جدید از قبیل کامپیوتر و دیگر ابزارهای امروزی داد.روزی به ذهنم زد که نکند کیفیت این نوار خدشه دار شود و در نتیجه باید فکری برای تبدیل و همگام سازی آن با ابزارهای نوین کرد.حیف بود که این گونه محتوا را به آسانی از دست بدهیم.خلاصه با کلی پرس و جو و آماده کردن تمهیدات،نوار وصیت را با بالاترین کیفیت به حافظه ی کامپیوتر انتقال دادم.

بعدها همین گونه هم شد.پس از چند سال دیگر نه ضبط صوتی پیدا می شد و نه نواری برای ضبط کردن!.آن نواری هم که داشتیم هم افت کیفیت پیدا کرده بود.سالها سپری شد و علی رغم اینکه بسیاری از محتوای حافظه کامپیوترم حذف یا جا به جا شده بود اما همچنان فایل صوتی شهید حفظ شد..

برای اولین بار ایده ی فیلم به ذهنم زد 

نیمه ی سال 93 بود که ایده ای به ذهنم آمد که برای این شهید عزیز فیلمی مستند تهیه کنم.مجموعه ای که بتواند شخصیت جامع الاطراف ایشان را به خوبی عرضه کند.بلافاصله رفتم سراغ طراحی اولیه برای پی ریزی محتوا و مقدمات کار.از همان ابتدا ناگهان سختی های کار برایم تداعی شد.چون انجام این پروژه ی بزرگ ابزراهای فنی و سمعی و بصری هم می خواست و من هیچ کدام از این ابزارها را در اختیار نداشتم و لازم بود تا برای آن هزینه کنم.اما با توجه به اوضاع مالی و اقتصادی که داشتم شاید برایم دور از انتظار بود که بتوانم ابزارهای حرفه ای را خریداری نمایم.در مقطعی بر سر دو راهی انجام کار متوقف شدم.تا اینکه شبی از شبهای پاییز نزدیکی های اذان صبح خواب دیدم که در گلزار شهدای روستای برگه ایستاده ام و روبه روی من صفی از موانع لشکری بود که به نظرم برای مقابله با این طرف خط لشکر کشیده بودند.می خواستم از آنها عبور کنم اما دیدم نمی توانم!به وحشت افتادم و به سمت بارگاه شهید جانعلی آمدم.ساختمان ساخته شده بر قبر شهید چهار ستون دارد.به سمت ستون ضلع شمالی بارگاه آمدم و به پشت به آن تکیه دادم.به دور و برم و بالای بارگاه نگاهی انداختم.دیدم که بالای سقف بارگاه قلعه ی مستحکمی است که نیروهای مسلح برای پاسبانی دور تا دور آن حلقه زده اند.در چشم به هم زدنی ناگهان دیدم با آتشباری سنگینی لشکر صف کشیده را هدف قرار داده و هزیمت کردند.و من با دلی آرام و خیالی آسوده توانستم از آنجا عبور کنم و در لحظه ی بعد خودم را در سالنی دیدم و در آنجا فردی در میان جماعتی نشسته و آن جمع از این شخص تجلیل می کردند.نگاه کردم دیدم شهید است!

از خواب برخاستم.نمی دانستم تعبیر آن چیست.چند روز گذشت.برای خرید ابزار فنی کار مصمم تر شدم و طی مدتی هر طوری که شده بود با هزینه های میلیونی ابزار مناسب را تهیه کردم.

بالاخره کار را شروع کردم

تهیه گفتار متن فیلم از اولین اقداماتی بود که می بایست انجام می دادم چون قبل تر از آن اطلاعات خوبی از شهید داشتم و نیاز به تحقیق کمتری داشتم.از همان اول اسکلت بندی کار را مشخص کردم و بعد رفتم سراغ جزئیات کار.البته کسانی که اهل فن باشند می دانند که ترکیب بندی یک فیلم چه کار دشواری است.فیلم باید در فصلهای جداگانه از زندگی و انقلاب و دفاع مقدس و شهادت و پس از شهادت تهیه می شد.لازم بود خاطرات خانواده و دوستان و همرزمان شهید ضبط می شد.

برای شناسایی افرادی که زندگی شهید را درک کرده اند از خانواده و برخی دوستان وی تحقیق کردم.اسامی را یادداشت کردم تا در اسرع وقت با ایشان تماس بگیرم.شاید بیش از 30 اسم بود که باید با آنان ارتباط برقرار می کردم.انتخاب بازیگر برای ایفای نقش شهید در فیلم هم از دیگر کارهایی بود که باید انجام می دادم.می بایست چهره ای را انتخاب می کردم که شباهت فیزیکی و تناسب بدنی برای انجام بازی ها را داشته باشد.چون این شهید بدنسازی مناسبی برای انجام فعالیت رزمی داشت. و همچنین باید کسی می بود که با دل و جان کار کند.سرانجام برادرزاده ی شهید و پسر دایی خودم آقا محمد اسفندیاری قبول زحمت کرد تا این مهم را به انجام برساند.برای متقاعد کردن او خودم حضوری چندین بار به منزلشان رفته بودم.ببینید چه دشوار است که هم تهیه کننده باشی و هم کارگردان هم هماهنگ کننده باشی و هم تصویر بردار و تدوینگر و خلاصه همه چیز خودت باشی و خدا!

اولین خاطره را ضبط کردم    

آذر ماه 93 با علی اکبر اسفندیاری از دوستان شهید تماس گرفتم و ایشان هم قول مساعد داد و قرار شد چند روز بعد دوباره تماس بگیرم تا هماهنگی انجام دهیم.چند روز بعد زنگ زدم و قرار شد فردایی ملاقاتش کنم.آن روز صبح به منزلش در برگه رفتم و خاطره ها را ضبط کردم.خاطرات ناب علی اکبر آقا باعث شد که با هماهنگی،دوباره چند روز بعد مهمان وی شوم و با دوربین و ادوات به ضبط خاطره های دیگرش بپردازم.خاطراتی پر محتوا که دل هر اهل دلی را جذب خودش می کند.

پدر و مادرم نفرات بعدی بودند که خاطراتشان را ضبط کردم.این دو هم قبول زحمت نمودند و هر کدام دو بار جداگانه خاطره گفتند و ضبط کردم.اهمیت ضبط دوباره ی این خاطرات به خاطر دقت و تنوعی بود که از صحبتهایشان مشاهده می کردم.و این به پر بار شدن فیلم خیلی کمک می کرد.

اواسط زمستان 93 آقا کاظم اسفندیاری از اساتید دانشگاه و بستگان شهید علی رغم مشغله های کاری اش در مقابل دوربین صحبتهای ارزشمندی ارائه کرد که نهایتا در فیلم بخشهای مهمی را به خود اختصاص داد.آقا احمد اسفندیاری هم از دیگر دوستان بود.محل زندگی احمد آقا تهران بود و تقریبا ماهی یک بار به مازندران تردد می کرد.یادم می آید صبح جمعه ای بود که به منزل پدری وی در برگه رفتم و ضبط انجام دادم.تحلیل احمد آقا در تبیین شخصیت این شهید بزرگوار شنیدنی و جذاب بود که شما می می توانید بخشهایی از آن را در فیلم مشاهده نمایید.

علی اصغر اسفندیاری هم با شهید خیلی صمیمی بود.اما به سختی توانستم ایشان را جلوی دوربین بیاورم.نمی دانم چرا؟! شاید به خاطر این بود که فکر کرد شاید نتواند چگونه حق این شهید عزیز را با جملات ادا کند.با ماهها تماس و پیغام توانستم متقاعدش کنم برای کار.که البته گر چه اصغر آقا دیر آمد اما صحبتهایش تتمه ی فیلم شد و به آن رنگ دیگری بخشید.اشکهایش پس از اتمام و جمع بندی صحبت هنوز یادم هست.

آقای حمزه خلیلی هم محل سکونتش ساری بود.با او صحبت کرده بودم.به خانه اش که رفتم فکر نمی کرد می خواهم از خاطراتش فیلم بگیرم انگار خوب متوجه نشده بود.اینگونه دریافت که می خواهم خاطره نویسی کنم.وقتی دوربین را آوردم اولش آمادگی نداشت اما لطف نمود و خاطراتی بیان فرمود.اما بعدها به دلیل برخی نکات فنی نتوانستم از کلام گرم او استفاده کنم.جا دارد از ایشان و برخی دیگر از بزرگوارانی که نتوانستم در تدوین فیلم از بیاناتشان بهره برداری کنم عذر خواهی نمایم.عزیزانی همچون آقایان عبدالرحمان اسفندیاری،رحمت ا... قاسمیان،حسن کشیری،یکی از خواهران شهید و دیگر بزرگان که خدمتشان رسیده بودم.

افرادی که جلوی دوربین نیامدند

دوستانی از شهید بودند که با تماس و پیغام چند باره هم جلوی دوربین ما نیامدند!افرادی که خیلی به شهید ارادت داشتند اما به این کار مبادرت نورزیدند.نمی دانم چرا؟! شاید معذوراتی داشته اند که نتوانسته اند.به هر حال شاید اول کمی ناراحت می شدیم اما به دل نمی گرفتیم..

ضبط خاطرات زاهدانی چگونه شروع شد؟

شهید علی دوران مهمی از زندگی خود را در میدان جنگ و حماسه سپری نموده بود و من باید از همرزمان او هم بهره می بردم.از برادرم شنیده بودم یک بنده خدایی به نام آقا ناصر کشاورزیان اهل بهشهر که خودش برادر سه شهید است،سال 59-60 در زاهدان بوده و خاطره ای از شهادت و بعد از شهادت جانعلی دارد.جذاب بودن خاطره اش باعث شد روزی به خانه اش بروم.آن روز که به محل سکونتش در بهشهر رفتیم داخل اتاق که شدیم عکس سه برادر شهیدش بر روی دیوار نصب شده بود.پدر و مادر هم به رحمت خدا رفته بودند.ایشان بود و آبرو داری و مهمان نوازی اش.خاطره ای که آقای کشاورزیان گفت مربوط به جریان انتقال شهدا از آمبولانس بود که ما را خیلی متاثر کرد.صحبتهایش را در آرشیوم دارم اما در فیلم استفاده نکردم.

حاج محمدصادق روشنی از اهالی گرگان هم با شهید در تیم عملیاتی زاهدان کار می کردند.ایشان جانباز شیمیایی از ناحیه ریه در جبهه های نبرد حق علیه باطل هم هست.وضعیت تنفسی اش هم خیلی بغرنج است.با او تماس گرفتم صدایش خوب بود.چون نگران بودم که نتواند به علت زجر تنفسی و سرفه ها صحبت کند و می ترسیدم که در ضبط دچار مشکل شوم.اسفند 93 بود که به گرگان رفتم.آن روز به درب منزلش که رسیدیم با همان سرفه ها و حالت تنفسی خاصی که داشت به ما خوشامد می گفت و ما را به اندرونی خانه اش برد.خوشبختانه در ضبط دچار مشکل نشدم.تخلیص کلام حاج صادق از شخصیت شهید،هوشمندی و رشادت و شجاعتش در میادین عملیاتی بود

بازی محمد اسفندیاری در نقش شهید

زمان می گذشت.دیگر باید قسمتی از تدوین را شروع می کردم.از طرفی نقش شهید هنوز بازی نشده بود چون برای تدوین به آنها نیاز مبرم داشتم.مخاطب باید با چهره ای ارتباط برقرار می کرد.به محمد گفتم برای اجرای سکانس ها خودت را آماده کن.ابتدا انگار اعتماد به نفس نداشت و من با صحبت و امید دادن توانستم او را در مسیر کار قرار دهم.در روزهای اسفند 93 بود که باید برای ضبط به 3 نقطه ی مشخص شده می رفتیم.یکی داخل محل بود.یک بیرون و دیگری لب ساحل.برای کار برخی ادوات هم لازم بود،از جمله لباس نظامی و کوله پشتی و اسلحه و ...البته بازی هایی که در ساحل داشتیم برای تمرین بود چون پس از آن هم برنامه های دیگری برای بازی اصلی داشتم.لباسهای قدیمی خاکی رنگ سپاه و کوله پشتی را از قبل داشتم.

رونمایی از چهره شهید

اولین سکانس موقعیتی بود که محمد می بایست از یک خانه ی قدیمی به قول مازندرانی ها(نفار) از یکی از دربهای آن بیرون می آمد.در برگه یک خانه ی نفاری در نزدیکی مان داشتیم.پس از هماهنگی با صاحب ملک وارد شدیم.همانجا دقایقی از نمای مختلف خانه ضبط انجام دادم.به محمد گفتم کتاب به دست گیرد و از درب ورودی آن آرام آرام بیرون بیاید تا فیلم بگیرم. این اولین رونمایی از چهره شهید در فیلم بود.محمد یکی دو بار طبق آنچه گفتم عمل کرد اما چون اول کارش را قبول نکردم مجبور شد چند بار دیگر این کار را تکرار کند.البته نمی شد بر او خرده گرفت.چون اولین باری بود که باید به صورت جدی جلوی دوربین ظاهر می شد.سخت هم بود و رعایت تمام دستورها امری مشکل بود.اما بالاخره موفق شد.موقعیتهای بعدی عبارت بود از مطالعه کنار پنجره و ضبط از نماهای مختلف.بر تن کردن لباس نظامی داخل منزل.پوشیدن پوتین و برخاستن و خارج شدن از حیاط.این سکانس را برای گفتار متنی می خواستم که شهید عزم عضویت در سپاه پاسداران را کرده بود.

تقریبا نیمروزی را در آنجا سپری نمودیم و سپس به ساحل رفتیم.یک اسلحه فرضی درست کرده بودم که بتوان به راحتی با آن کار کرد.آنجا یک سنگر ماسه ای پیدا کردیم و گفتم باید از پشت این سنگر با حرکاتی خاص همرزمان پشت خط را صدا بزنی و با احتیاط به آن سمت سنگر بروی.انجامش داد.گاهی با شوخی گاهی با خنده و گاهی هم با جدیت و خستگی.نهایتا کار قابل قبولی ارائه کرد.

بعد به لب ساحل رفتیم.این جایی بود که می خواستم از نمای بسته در کنار دریا از محمد فیلم بگیرم.دلیل این تمرینات را در ادامه ی خاطراتم می گویم.پس از آن به یک دشت باز رفتیم تا محمد حرکات رزمی انجام دهد.این سکانسی بود که باید در بیان خاطرات آمادگی جسمانی شهید نمایش داده می شد.محمد خودش رزمی کار بود و این مرحله از کار را به خوبی نمایش داد.

به برگه بازگشتیم و رفتیم جایی دور از محل یعنی همان جایی که او باید دوباره لباس رزمی بر تن می کرد وبا کوله پشتی با نگاهی امیدوار دست تکان می داد و خداحافظی می کرد و به دوردست می رفت.این سکانسی بود که می خواستم در آخر فیلم استفاده کنم.محمد به خوبی این صحنه را بازی کرد.

دیگر غروب شده بود.به خانه بازگشتیم.روزهای بعد هم تصویرهای دیگری ضبط شد که عبارت از موارد زیر است:

  • عبادت و مطالعه    -صحبت شهید با خواهرانش

  • مطالعه  و مباحثه ی شهید با رفقا

  • صحنه ی چسباندن عکس امام به دیوار و فرار

  • اجتماع با جوانان

  • تصاویر شهید و کتابخانه اش

  • و...

عکسها و اسناد اسکن شد

اسکن عکسها و اسناد شهید از دیگر کارهایی بود که پیگیرش بودم چون در تدوین به آن نیاز داشتم.آنها را از خواهر شهید گرفتم.اوایل کمی سخت گیری می کرد چون نسبت به عکسها و آثار شهید حساس بود ولی بعدا قانع شد.بردمشان و برای اسکن و طراحی تحویل آقا مصطفی اسفندیاری از اقواممان دادم.جا دارد از ایشان هم تشکر کنم چون کار را با حوصله و خوب انجام داده بود.

قضیه ی شهید شاخص شدن سردار اسفندیاری

سال 94 شده بود و شش ماه از آغاز کارم گذشته بود.فروردین ماه بود که از راهروهای سپاه شهرستان میاندرود صداهایی به گوش می رسید که قرار است همچون سنوات گذشته شهید دیگری را امسال به عنوان شهید شاخص شهرستان معرفی کنند.پس از چندی گفتند سردار شهید جانعلی اسفندیاری به عنوان شهید شاخص معرفی شده.با این خبر خوشحال شدیم و در دلمان امیدهای بزرگتری برای معرفی این شهید زنده شد.گفتم دیگر باید سنگ تمام بگذارم چون کار من همزمان شده بود با سالی که به نام همین شهید نامگذاری شده بود!

نمی دانستم چگونه آغاز کنم!

برایم مهم بود که مطلع فیلم چگونه آغاز شود.آغازی شایسته ی این شهید و در عین حال با جلوه های خوب و مخاطب پسند.یکی از دوستان فنی ما می گفت آغاز فیلمهایی که می سازی خیلی اهمیت دارد.هنر توست که چگونه مخاطب را برای تماشای کارت پای گیرنده اش بنشانی.جوری آغاز کن که تا آخر با تو باشد.

ایده ای به ذهنم زد.از قبل با خانواده ی شهید هماهنگی انجام دادم  و بعد با خودروی یکی از بستگان به ابتدای جاده ی منتهی به برگه رفتیم.از آنجا تا درب منزل شهید ضبط انجام دادم.از خودرو پیاده شدم و آرام به داخل حیاط رفتم.داخل حسینیه و نماز و عبادت پدر شهید در همان جایگاه همیشگی اش و مادر شهید در بستر بیماری مطلع فیلم را مزین کرد.آغازی که در تدوین با صدای شعر (علی جانم) پدر شهید(حاج قربان)ترکیب کردم و خوشبختانه دقایق ماندگاری خلق شد.

همان روز خاطرات خواهر و سپس پدر شهید را ضبط کردم.پدری که پس از شهادت پسر آنقدر در مصیبتش گریست که نور از چشمانش رفت و نابینا شد.این پدر و پسر خیلی به هم علاقه داشتند.و خواهر شهیدی که سالهاست که همچون زینب(س) با صبری ستودنی علاوه بر حفظ آثار و صیانت از آرمانهای شهید به نگهداری از پدر روشن دل و مادر بیمارش همت کرده است.

گلزار شهدای برگه مقصد بعدی من بود.پس از ورود و قرائت فاتحه بر سر مزار شهدا دوربین را روشن کردم و از نمای مختلف از بارگاه و قبر شهید فیلم گرفتم.اگر دقایق پایانی را در مستند ببینید دلیل آن را به روشنی در می یابید.

صحنه های رزم

اواسط بهار بود که تدوین را تا ابتدای انقلاب اسلامی رسانده بودم.اما خیلی از کارها بود که باید انجام می شد.از جمله اینکه تصاویر خام از انقلاب و دفاع مقدس در اختیار نداشتم.با واحد تدوین معاونت سیمای مازندران ارتباط برقرار کردم و با مراجعه چند ساعت فیلم در رابطه با انقلاب و دفاع مقدس گرفتم.

کار رزمی و نظامی هم هنوز بازی نشده بود.با همرزمان زاهدان و جبهه ی شهید گفتگو نشده بودو... این منجر شد تدوین را رها کنم..

برای ضبط فعالیت رزمی همانطور که گفتم ساحل گهرباران را انتخاب کرده بودم.به محمد گفتم آماده باشد.به این منظور می بایست اسلحه و لوازم رزم انفرادی را در اختیار داشتیم.برای تهیه ی اقلام به سپاه میاندرود رفتم.با سرهنگ جناسمی فرمانده آن سپاه مذاکره کردم و درخواست کتبی خود را نیز تقدیم ایشان کردم.اولش کمی سخت گیری کرد ولی بعد گفت اسلحه را با یک مامور به همراهتان می فرستم تا مشکلتان مرتفع شود..

روزی که قرار بود سر صحنه برویم محمد در ساری بود.با هم سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت دریا.آنجا که رسیدیم حدود یک ساعتی منتظر ماندیم تا مامور(آقای فلاحتی) با اسلحه آمد.لباس نظامی را خودمان آورده بودیم.به محمد گفتم صحنه هایی که تمرین کردیم را باید امروز با این اسلحه انجام دهی.لوکیشن اول همان موقعیت پشت سنگر بود که تکرار شد البته با سخت گیری بیشتر.سپس حرکات رزمی با سلاح و تصویر برداری از مواضع استتار..

موقعیت بعدی مان لب ساحل بود.صحنه ای که شهید شمالی ما بر کرانه ی بی کران دریای مازندران خیره می شود و با سرود انقلاب انقلابش بر دریای پر عظمت و پر رمز و راز انقلاب نگاه می اندازد و دل هر دلداده ی انقلابی را به آینده ای امید بخش مژده می دهد.شما در فیلم خلق این تصاویر را می بینید.

در موقعیت بعد محمد باید در کنار رودخانه می نشست و با همان عادت همیشگی خلوت کردن شهید،با خودش تفکر می کرد.تصویری که در تدوین با صدای روح افزای وی در بیان آرمانهای انقلاب اسلامی ترکیب گردید.خلاصه آن روز کارمان تمام شد و بازگشتیم.

تشکیل ستاد شهید شاخص

ازهمان ابتدای سال 94 برای انجام امورات مربوط به سال شهید شاخص ستادی با همت متدینین برگه تحت عنوان ستاد شهدای برگه و شهید شاخص شهرستان میاندرود تشکیل شد.رسالت این ستاد برنامه ریزی و اجرای کارهای مربوط به سال شهید شاخص و دیگر مسائل مربوط به یادواره های برگه از جمله کار فرهنگی بود.این ستاد تقریبا تا پایان سال هر هفته تشکیل جلسه می داد و در هر جلسه صورتجلساتی داشتند.بنده با توجه به اینکه مشغول کار فیلم برای این شهید بودم باعث شد به مرور به جلساتشان دعوت شوم.از دیگر دوستانمان آقای حاج مهدی اسفندیاری بود که به سبب تدارک برای تالیف کتاب برای این شهید،ایشان هم عضو جلسه شده بود.با او ارتباط خوبی داشتم.ایشان اصرار داشت از خاطره های ضبط شده ی من هم برای تالیف کتاب بهره ببرد،خصوصا خاطراتی که از همرزمان شهید ضبط شده بود.بنده هم گفته بودم به محض تکمیل تدوین پروژه فیلم خاطرات را تحویلش می کنم.

شهید مرا به نزد همرزمانش برد

کار سخت تر همچنان در پیش بود.هنوز به همرزمان دیگر شهید دسترسی پیدا نکرده بودم.ایام سختی در پیش داشتم.کم انگیزه شده بودم.بگذارید برایتان خواب دیگری را نقل کنم.دیدم که لب ساحلی ایستاده ام و شهید علی هم در کنارم است.دورتر جزیره ای بود و به جزیره نگاه می کردم.ناگهان مشاهده کردم شهید لباسهایش را از تن بیرون آورد و داخل آب پرید و به سرعت شنا کنان به سمت جزیره می رفت.دیدم دارد می رود خواستم درون آب بپرم اما دیدم لباس تمیز بر تن دارم و اموالی هم با من است.گفتم چگونه اینها را رها کنم،تازه شنا کردنم هم جالب نیست ممکن است غرق شوم.با همه ی اینها جاذبه ی شهید باعث شد که همه ی این افکار را کنار بگذارم و به داخل آب بپرم  و شنا کنان به جزیره برسم.دیدم در کنار همرزمانش نشسته است.من هم به جمعشان پیوستم.خیلی خوش گذشت.در همین اثنا از خواب پریدم!

خواب آن شب به من روح تازه ای بخشید و برای ارتباط با همرزمان تعجیل کردم.

حاج آقای سیدی روحانی بزرگواری است که از قبل شهادت شهید خاطره ای دارد.بنده پس از هماهنگی به محل کارش در سپاه ساری رفتم و از حضورشان استفاده کردم.

روزی از روزها در اینترنت جستجو می کردم تا در مورد شهید مطالب جدیدی پیدا کنم.چشمم خورد به یک تیتر که نوشته بود،خاطره ای از شهادت جانعلی اسفندیاری و همرزمانش.لینک را باز کردم و خاطره را خواندم.نام راوی خاطره نوشته بود،حاج حسین.فامیلی اش نبود.از طریق خانواده و دوستان پیگیر شدم که آیا حاج حسین نامی در بین همرزمان شهید هست یا نه؟داخل سایت نظر هم فرستادم اما جوابی نمی آمد.پس از تحقیق بیشتر متوجه شدم که ایشان آقای محمد حسین حکیم آبادیان و یزدی است.کسی که زندگی زاهدانی شهید را از نزدیک درک کرده بود.نورالله اسفندیاری یکی از بستگان ماست که از قبل با ایشان ارتباط داشت.چون شهید سهراب اسفندیاری هم که آن دوران در زاهدان بود با ایشان دوست صمیمی بود.نورالله پسر عمه ی شهید سهراب است و به این واسطه با همرزمان شهیدش ارتباط داشت.از نورالله شماره اش را گرفتم.تماس گرفتم و بعد از معرفی گفتم اگر رخصت دهید به یزد بیایم.می گفت به واسطه شرایط شغلی مشخص نیست چه روزهایی در یزد باشد و دائم در سفر به ماموریتهای غرب کشور است.اغلب که زنگ می زدم شماره اش یا در دسترس نبود یا جواب نمی داد.همزمان با حاج حسین کفعمی هم در تهران تماس می گرفتم و پیگیر ایشان نیز بودم.

ضبط خاطرات آنها برایم مهم بود چون تدوین را در آن مقطع تا ابتدای زاهدان رسانده بودم.جریان فیلم باید می رفت به سمت زاهدان و فصل شهادت.برای همین چند ماه کار را متوقف کردم.اوایل پاییز 94 بود که آقای حکیم آبادیان با بنده تماس گرفت و گفت به سفر آمده و نزدیکی های شهر ساری است.تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم.گفتم در خدمت شما هستم.فردای آن روز به ساری و منزل ما آمد.ایشان حافظه ی قوی داشت.آن شب تقریبا بیش از یک از ساعت ضبط داشتیم.بیان جزئیات از شاخصه های تعریف خاطرات توسط ایشان بود.شما می توانید خاطره شهادت را با توضیحات مفصل وی در فصل شهادت فیلم ببینید.

آقای حکیم آبادیان فردایش با ما خداحافظی کرد و رفت...

فیلم را صد بار  ویرایش کردم!

تا کنون شاید ده ها ساعت ضبط داشتم که باید چندین باره آنها را می دیدم و با اطلاعات جدید ترکیب می کردم.شاید باور نکنید.محتوای فیلم را بالای صد بار ویرایش دادم.جریان فیلم سیر صعودی داشت و آخرهایش باید به یک به پایان ارزشمند و تاثیر گذار منتهی می شد.به تصویر کشیدن فصل شهادت برایم بسیار با اهمیت بود.باید کاری درخور ارائه می شد..

ایده ای به ذهنم زد و آن این بود که قضیه ی شهادت او و همرزمانش از زمانی که با ماشین از درب سپاه خارج می شوند و کمین خوردن آنان توسط اشرار به تصویر کشیده شود.اما کار آسانی نبود.کلی هماهنگی می خواست.کلی ادوات می خواست! در مقطعی با خودم گفتم که این کار شدنی نیست و نا امید هم شده بودم.جالب است بدانید ستاد هم تا آن تاریخ کار خاصی برای معرفی این شهید بزرگوار نکرده بود و صرفا چند برنامه فرهنگی و یادواره ای معمولی انجام داده بود! اینها باعث شد رسالت امثال من سنگین تر شود..

فصل شهادت چگونه تهیه و تدوین شد؟  

گذشت و باز هم شهید بود که به من امید داد.نمی خواهم برایتان داستان راستان از خواب و رویا بگویم،آن وقت باید معبر آورد و هزار و یک تعبیر.می گویم که وجود شهید در هر مرحله روحی تازه بر ادامه ی راه من می دمید که این از الطاف اوست.بار سومی هم به خوابم آمد.دیدم که در مکانی ایستاده ام.جماعتی دارند آنجا نماز جماعت می خوانند.امام و ماموم طوری ایستاده بودند که چهره شان خوب قابل تشخیص نبود.کنجکاو شدم که کیستند و امامشان چه کسی است؟به یکباره صدایی آمد حالا که اصرار داری ببین.سرش را برگرداند.دیدم شهید علی است.به من گفتند آدم بزرگی است و جایگاه رفیعی دارد.آمده به کاری برسد و برود! در لحظه ای با هم تنها شدیم.ایشان گیرنده ای شبیه به تلویزیون به من نشان داد و گفت می خواهم فیلمی نشانت دهم اما ذوق زده نشو!روشن کرد و انگار تصاویری از زندگی زاهدانش بود.از خواب پریدم.بعدها هر چه فکر کردم محتوا را به یاد نیاوردم..

مصر شدم که حتما قضیه شهادت را به تصویر بکشم.اما باید چه می کردم؟اول از همه تحقیق.صحبتهای آقای حکیم آبادیان را دوباره دیدم.در مورد جزئیات شهادت با آقای روشنی در گرگان تماس گرفتم و پرس و جو کردم.کار بعدی فراهم آوری تجهیزات بود.از جمله فضای فیزیکی مناسب،گردآوری نیروی انسانی،ادوات شامل:لباس و سلاح برای رزمنده ها.لباس بلوچ برای اشرار.یک دستگاه ماشین صحرایی و...

همه اینها نیاز به زمان داشت.برای لباس بلوچی به بازار رفتم و به متراژ مورد نظر پارچه تهیه کردم.آوردم منزل و دادم به خانمم که با الگوی مناسب خیاطی کند.ایشان زحمت کشید و طی چند روز این کار را انجام داد.برای فضای فیزیکی پادگان ولیعصر(عج) گهرباران را انتخاب کرده بودم.صحنه ی کمین را هم من و آقا محمد طی یک روز جستجو از ساحل تا جزیره ی میانکاله بهشهر به یک نقطه مناسب در همان منطقه ساحلی گهرباران دست پیدا کردیم.برای هماهنگی، اواخر مهر 94 به لشکر عملیاتی 25 کربلا واقع در جاده ی قائمشهر رفتم و در خواست کتبی خود را به آن فرماندهی تقدیم نمودم.فرماندهی محترم پذیرفت و نامه را به واحدهای مربوطه ارجاع نمود.از جمله فرهنگی و حفاظت اطلاعات لشکر.اما به دلیل عدم حضور آنها ناچار شدم روزهای بعد مجددا مراجعه کنم و نهایتا موفق به دریافت مجوز برای این کار شدم..

برای لباس نظامی و سلاح و بقیه ادوات به سپاه میاندرود رفتم اما آنها ظاهرا بضاعتشان در حد واگذاری سلاح بود!و برای بقیه ادوات مجبور شدم دوباره به لشکر بروم.جا دارد از زحمات آقای سرهنگ فتحی تشکر کنم.چون ایشان برای خروج خودروی صحرایی برایم مجوز گرفت و همچنین با فرماندهی پادگان ولیعصر ارتباط برقرار کرده و برای تهیه لباس مذاکره نمود.آقای سرهنگ غلامی فرمانده پادگان ولیعصر(عج) بود.ایشان گفت ما لباس نو نداریم.اما می توانیم چند تا از لباس سرباز خود را در اختیار شما قرار دهیم.

آقا محمد هم مامور شد که نیروی انسانی را به من معرفی کند.برایشان تماس گرفتم و قضیه را شرح دادم.بلافاصله یکی دو روز بعد جلسه ای با آنان ترتیب دادم و به بحث و تبادل نظر پرداختیم.ما باید 24 مهر در پادگان ولیعصر حضور به هم می رساندیم.

تامین لباس و سلاح منتفی شده بود

من روز پنجشنبه 23 مهر وسایل را جمع کردم و عازم برگه شدم.وسایل سرو ناهار برای فردا را هم به برگه بردیم تا از بازیگران و مهمانان پذیرایی هم صورت گیرد.غروب برای اینکه مطمئن شوم همه چیز به خوبی پیش می رود با بچه های بازیگر ارتباط برقرار کردم و همه شان اعلام آمادگی کردند.با پادگان تماس گرفتم.سرهنگ غلامی گفت همه چیز آماده و در خدمت شماست اما برای تامین لباس به دلایلی دچار مشکل شدیم.خیلی مشوش شدم.گفتم وای که همه چیز خراب شد!چون باید همه کارها را دوباره لغو می کردم.کمی فکر کردم.جرقه ای به ذهنم زد.در عرض یک ساعت با دوستان در ساری و برگه تماس گرفتم و گفتم اگر لباس نظامی مربوط به دوران سربازی خود را دارند دم دست بگذارند و من بروم از آنها بگیرم.چند لباس از برگه فراهم کردم.با تمام خستگی ساعت 10 شب به سرعت از برگه به ساری رفتم و ما بقی لباس را از نقاط مختلف شهر گرفتم و مجددا به برگه آمدم!

صبح روز جمعه 24 مهر با بچه ها تماس گرفتم.یکی از دوستان گفت با توجه به اینکه در ماه محرم هستیم یک برنامه کوتاه زنجیر زنی در گلزار شهدا داریم و کار که تمام شد به اتفاق یکدیگر به پادگان می رویم.گفتم اشکالی ندارد.با لشکر برای ماشین تماس گرفتم گفتند ما داریم حرکت می کنیم.با آقای سروان فلاحتی ماموری که قرار بود سلاح را بیاورد تماس گرفتم.گفت در این خصوص با من هماهنگی نشده!! نمی دانستم کجای کار می لنگید که این عدم هماهنگی رخ داده! بی درنگ با مسئول مربوطه تماس گرفتم و با کلی کلنجار رفتن قضیه به سختی حل شد!

به گلزار رفتم.بچه ها همچنان در حال تمرین زنجیرزنی بودند.دیگر داشت دیر می شد.دائم تذکر می دادم تا اینکه بالاخره ترخیص شدند و بلافاصله حرکت کردیم به سمت پادگان.خودرو و سلاح هم آمد.بچه ها لباس نظامی بر تن کرده و آماده شدند.به دوستان گفتم اینجا دیگر جایی است که باید آبروداری کنیم و با تمام توان کار قابل قبولی ارائه کنیم.

آنچه که در فصل شهادت می بینید در پادگان خلق شد.تا ظهر داخل پادگان بودیم و حوالی ظهر به کمینگاه رفتیم.ناهار آوردند بچه ها میل کردند.بازیگران لباس بلوچ را بر تن کردند و سر صحنه رفتیم.طی دو سه ساعت،درگیری کمینگاه ضبط شد.آن روز مجموعا بیش از 3 ساعت ضبط داشتیم که ما حصل آن فیلمهایی است که می بینید.نزدیکی های غروب کار تمام شد و برگشتیم.بچه ها همه خسته شده بودند.من هم خسته بودم.فکر کنید آن همه توضیح و فریاد و نگاه کردن به مانیتور دوربین چه بلایی سر آدم می آورد! خلاصه به همه شان دست مریزاد می گویم..

.

به منزل که رفتم فیلمها را به کامپیوتر منتقل کردم و مورد بازبینی قرار دادم.آقا نورالله اسفندیاری که خودش هم در فیلم بازی کرده بود با من تماس گرفت و گفت بچه ها علاقه مندند بازی شان را تماشا کنند.من هم گفتم به زودی آن را تدوین می کنم و به اتفاق اعضای ستاد  و با حضور هنرمندان تماشا کنیم.این در واقع نوعی اکران فیلم هم بود.با این کار دو هدف داشتم.یکی اینکه آنها ببینند و دیگر که از نظراتشان استفاده کنم و اگر لازم باشد ویرایش مجدد نمایم.

بسیج رسانه سپاه سلمان وارد عمل شده بود

برای صحنه های مربوط به شهادت شهید علی و همرزمانش نیاز به فیلمهایی زنده از محل شهادتش داشتم.می خواستم برای این کار به زاهدان بروم.اما یک از دوستان مانع شد و گفت آنجا هنوز امنیتی است.بهتر است با زاهدان تماس بگیریم تا خودشان برای این کار اقدام کنند.از طریق سپاه کربلای مازندران با بسیج رسانه ی سپاه سلمان زاهدان ارتباط برقرار کردم.مسئول آن سازمان جناب سرهنگ دشتی زاده بود.جا دارد از تلاشهای ایشان نیز قدردانی شود.ایشان اکیپ تصویر برداری را برای ضبط از محل شهادت اعزام کرد اما پاسگاه آن حوالی به دلیل مسائل امنیتی مانع از کارشان شد و قضیه منتفی شد.

بالاخره با همه سختی هایش تدوین این فیلم هفتاد دقیقه ای را به پایان رساندم.البته تدوین هم مدیون شهید است! چرا که اگر در بسیاری از فصلهایش وصیت و صدای خود او نبود،کار به این آسانی به فرجامش نمی رسید..

فیلم را اکران کردیم    

از اعضای ستاد دعوت شد که در اول آبان،جمعه شب مصادف با دهم محرم پس از مراسم شام غریبان فیلم را در برگه اکران کنیم.بعد از مراسم همه آمدند و در ساختمان پایگاه مقاومت برگه فیلم را دیدیم.در آن جلسه نظراتی هم بیان شد که بهره بردیم.

بنده اصرار داشتم که فیلم در یکی از شبها در مسجد جامع برگه نیز به نمایش عمومی در بیاید و همچنین با تامین هزینه به صورت گسترده آن را در روز یادواره توزیع کنیم.چند روز بعد با مسئول هماهنگی ستاد تماس گرفتم و خواسته ام را گفتم.او به من گفت برای اینکه کار جذاب شود و به حضور مردم برای شرکت با شکوه تر در یادواره کمک کند پخش آن را به شب قبل از یادواره موکول کنیم.گفتم زمان یادواره را بگو.گفت هنوز معلوم نیست در صورت تصویب اطلاع رسانی می شود..من هم گفتم عیبی ندارد

چاپ کتاب شهید منتفی شد!

دی ماه 94 بود که محتوای جمع آوری شده ی حاج مهدی به یکی از اعضای ستاد داده شد تا آن را برای ارزش چاپ سنجش نماید.او پس از مطالعه محتوا متوجه نقاط ضعفی در کتاب شد و جمعا به این نتیجه رسیدند که مطالب حاضر فعلا قابلیت کتاب شدن ندارند.از طرفی حاج مهدی منتظر بود که کار من هم به فرجام برسد و از خاطرات ضبط شده ام استفاده کند.یکی از ستادی ها با من تماس گرفت که هر چه سریعتر خاطره ها را برای بهره برداری به ایشان بده.یکی دو روز بعد فیلم را در چند دی وی دی رایت کردم و به او دادم.اما وقتی با حجم عظیم فیلمها مواجه شد با توجه به ضیق وقت در جلسات بعدی ستاد اعلام کرد که کتاب برای امسال قابل آماده شدن نیست.بعد از آن بنا شد که با همت حاج مهدی یک نشریه یا بروشور تهیه و به مدعوین داده شود.

نقطه ی عطف خاطره ها 

بهمن ماه با حاج حسین کفعمی از همرزمان شهید ارتباط دوباره برقرار کردم.آقای کفعمی خیلی به شهید و خانواده اش ارادت دارد. ایشان از من دعوت کرد تا در تهران به محل کارش بروم،بنده هم رفتم و مطالب و خاطره های جالبی از زندگی زاهدانی شهید ضبط کردم.صحبتهایی که نقطه ی عطف خاطرات فیلم شد. تهران که بودم آقای کفعمی به من گفت برای اینکه بتوانم کمک کنم خاطرات بیشتری از آن دوران به دست بیاوری هفته ی بعد روز جمعه دوباره به تهران بیا.من با عده ای از دوستان شهید که در کمیته منطقه 2 و سپس زاهدان خدمت می کردند تماس می گیرم تا بیایند و حرفهایشان را ضبط کنی.من هم رفتم و دوباره هفته بعد به تهران برگشتم.جمع صمیمی آمده بودند.حاج حسین آقا هماهنگ کرد و تصویر بردار دیگری را هم از سازمان خودشان دعوت کرده بود.آن روز دو تصویر بردار شدیم و از صحبتهای حاج محمد کبکانیان و بقیه دوستان چندین ساعت ضبط داشتیم.من فردای آن روز به ساری بازگشتم.فیلمهای ضبط شده را گذاشتم کنار تا در مجموعه دیگری از آن استفاده کنم..

ستاد صورتجلسه کرد فیلم پخش شود

در جلسات ستاد مقرر شده بود که یادواره شهید شاخص و شهدای برگه در یکی از روزهای بهمن ماه برگزار شود.برای سخنرانی مراسم روی چند گزینه مشورت شد و به دنبال امور مربوط برای برگزاری مراسم بودند.اما به دلایلی یادواره به 23 اسفند همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها موکول شد.در یکی از جلسات اسفند به ستاد رفتم.کارهایی برای برگزاری یادواره کرده بودند.

مصوب شده بود شب قبل از یادواره شب خاطره باشد.آن شب باید پس از مراسم سوگواری،دو سه نفر از همسنگران شهدای برگه خاطره می گفتند.اما برای معرفی شهید شاخص حرفی گفته نشد.با پیشنهاد و اصرار بنده صورتجلسه شد که فیلم مستند در پرده ی نمایش مسجد برای اهالی پخش شود.در واقع این وظیفه ی ستاد بود که قبل از هر چیز معرفی شهید شاخص را در دستور کار قرار دهد و چه اثری بهتر از این فیلم که حاوی محتوای اصیل و انقلابی بود.یعنی همان که مقام معظم رهبری بارها تاکید فرمودند باید در قالب آثار ماندگار به جامعه امروز ارائه شود.بنده برای این کار واسطه شدم..آنها هم قبول کردند که مراسم و خاطره گویی ها کوتاه و فشرده باشد و بعد از آن فیلم به طور کامل پخش شود.

یک هفته مانده بود که یادواره برگزار شود.دست به کار شدم و به تعداد 300 حلقه سی دی،فیلم را با یاری جستن از برخی دوستان تکثیر نمودم.یک بروشور را هم به پیشنهاد لحظه آخری یک از اعضای ستاد از زندگی این شهید تهیه نمودم.با حاج مهدی تماس گرفتم و بروشور تنظیم شده ی وی را هم گرفتم و در قالب بسته فرهنگی 300 عدد آماده نمودم.و همچنین اقدام به انتشار فیلم در وبلاگم نمودم که با استقبال خوبی هم مواجه شد.پس از انتشار در فضای مجازی تماسهای زیادی با من گرفتند و از زحمات قدردانی شد..

آن شب فیلم پخش نشد

رسیدیم به مورخ 22 اسفند یعنی شب خاطره.از ظهر پیگیر شدم که برای پخش فیلم تست اولیه ای انجام شود اما تا شب طول کشید.آن شب نماز جماعت برگزار شد و طبق روال مردم برای صرف شام به خانه هایشان رفتند تا دوباره بازگردند.من قبل و بعد نماز در مسجد حضور داشتم.جوانان فضاسازی مراسم را انجام می دادند.از نصب دوربین برای پخش زنده مراسم در مسجد امام حسین(ع)( که قرار بود خواهران در آنجا تجمع نمایند) گرفته تا فضای پشت تریبون و نصب بنر و...

پیشقدم شدم و با یادآوری آماده سازی دیتا پروژکتور و لپ تاپ برای پخش فیلم وسایل را آوردند و یک تست اولیه انجام شد.مردم کم کم به مسجد آمدند.ساعت حدودا هشت و نیم شب را نشان می داد.مجری جلسه یکی از اعضای ستاد بود.او با گفتن مقدمه از قاری قرآن دعوت کرد پشت تریبون بیاید.پس از قرائت، مداحی انجام شد.این مداحی حدود یک ربع به طول انجامید.مردم همچنان به جمع مدعوین اضافه می شدند.در میان آنان عده ای از جوانان مسجد امام حسین(ع) را می دیدم که به دنبال اطلاع رسانی که کرده بودم گویا برای تماشای فیلم خصوصا فصل شهادت آمده بودند..دقایقی بعد مداح دوم آمد و مداحی را شروع کرد.آن لحظه با خودم گفتم مگر قرار نبود همه چیز کوتاه شود؟! او بیست دقیقه مداحی کرد.پس از پایان مداحی مجری پشت تریبون آمد.می خواست از سخنران منبری مراسم دعوت کند.من لحظه ای به کنار روحانی رفتم و گفتم با توجه به اینکه پخش فیلم در پیش داریم لطف کنید صحبت را خلاصه کنید که به بقیه مراسم هم برسیم.ایشان گفت چشم.اما منبر او بیست دقیقه به طول انجامید.

چند تا از دوستان دور و برم آمدند و گفتند وقت دارد اتلاف می شود چرا فیلم پخش نمی شود؟گفتم مدیریت زمان دست مجری جلسه است.ساعت تقریبا یک ربع به ده شب را نشان می داد.مجری از اولین نفر دعوت کرد که خاطره بگوید.او آمد و خیلی خلاصه کرد.نفر دوم هم دعوت شد و در حد ده دقیقه از یکی دو تن از شهدا خاطره گفت.نگو که نفر سومی هم در کار بود.او هم آمد و بیست دقیقه سخنرانی کرد و عملا کار کشیده شد به 11 شب.همه خسته شده بودند.من هم خسته بودم.با مجوز مجری بدون فوت وقت رفتم سراغ لپ تاپ.برقها خاموش شد تا مردم بتوانند راحت ببینند.در این میان برخی داشتند به بیرون و خانه هایشان می رفتند.فیلم شروع شد و نظرها به محتوای فیلم جلب شد.دقایق فیلم سپری شد تا رسیدیم به دقیقه ی 26.یکی دو تا از دوستان به کنارم آمدند و پیغام آوردند که ظاهرا از وقت گذشته و مردم خسته اند،اگر امکانش هست فیلم را کوتاه کن.من گیج شده بودم کجا را پخش کنم و کجا را نه.برخی از قطعه ها را نشان دادم اما همچنان پیغام ها می آمد که تمامش کن.به یکباره دیدم چراغهای مسجد روشن شد و من هم به ناچار فیلم را خاموش کردم.اما مخاطب من نتوانسته بود با فیلم ارتباط برقرار کند و پیام آن را به درستی دریافت کند! برخی همانجا بر من خرده گرفتند که چرا طولانی اش کردی.گفتم الا بالله صورتجلسه ستاد بود که فیلم کامل پخش شود.الان هم که دیر وقت شده و همه خسته!

خلاصه آن شب گذشت.خانواده شهید از این اتفاق خیلی ناراحت شده بودند.چون منتظر بودند در یک چنین شبی هم بتوانند شهیدشان را معرفی کنند اما نشد.آنها به من گفتند حال که اینگونه شد فردا خودت توزیع بسته های فرهنگی بین مدعوین را بر عهده بگیر.من هم حسب دستور کار را به نحو احسن انجام دادم.روز یادواره مراسم با شکوهی برگزار شد.مدعوین شهرستانی آمده بودند.سخنران مراسم سردار دقیقی معاون وزیر دفاع و با مداحی آقای بریمانی بود.گروه سرود،شعر انقلاب شهید جانعلی را بازخوانی کرده بود.از خانواده های شهدا هم تجلیل شد.

این یادواره تتمه ی سال شهید شاخصمان شد و در تاریخ پر افتخار مردم همیشه در صحنه ی برگه ثبت شد.ما ماندیم و کارنامه ی یک ساله ای که برای ملاقات در محشر با شهدا به جای گذاشتیم.فیلم را با تمام سختی هایش به فرجام رساندم و آنچه که در ویدئوی حاضر می بینید خلاصه ای از آن مسیر پر فراز و نشیب است:

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد